درد و دل های یک پسر خوب!

بعد از اینکه یه خورده با مریضم کلنجار رفتم یادم اومد که نماز ظهر و عصرم رو نخوندم!!

به استادمون گفتم و استاد هم با کراهت قبول کرد که برم نمازخونه بیمارستان سریع نمازم رو بخونم و برگردم....


رفتم بیرون از ساختمون بیمارستان و با یه مکافاتی دستشویی مردونه رو پیدا کردم

ولقتی وارد دستشویی شدم دیدم یه دفعه یه صدای فندک اومد.....تق.....تق.....تق

فندک روشن نمی شد!

یه دفه با کمال ناباوری دیدم یکی از توی دستشویی داره فحش میده!

نمیدونستم مخاطب فحشاش منم یا اون فندک که روشن نمی شد!

با هزار تا دعا و آیه الکرسی وضو گرفتم...

توی دلم میگفتم نکنه این مردک که تو دستشوییه بیاد بیرون و قاطی کنه و......

توی همین فکر بودم که یه دفه بوی  مواد مخدر کل فضای دستشویی رو گرفت(منم خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم که کار این آقا توی همون توالت حل شد وگرنه ممکن بود بیاد بیرون و عقده ی فندک رو سر من بدبخت و بدشانس خالی کنه!)

با هزار جور فکر وضومو گرفتم و از دستشویی به نماز خونه رفتم...

شکر خدا دیدم نمازخونه ی بیماستان امنه!(با کمال تعجب!)

شروع کردم به نماز خوندم که متوجه یه صدایی شدم!

یه لحظه ساکت شدم دیدم صدای خروپف یه مرد که توی نمازخونه خوابیده!

خلاصه ما توی این بیمارستان هر بخشی که رفتیم واسمون یه داستان شد ، خدا به خیر بگذرونه ادامه ترم رو!

نوشته شده در یکشنبه 1393/01/03ساعت 19:14 توسط محمد|

از جلسه ي دوم كارآموزيم فقط همينو ميگم....


بعد از اينكه استاد كلي توجيحمون كرد كه بايد چكار كنيم  ، گفت بريد و فشار خون ،درجه حرارت ، نبض و تنفس بخش داخلي(قسمت قلب) همه ي بيمارا رو چك كنيد و گزارش بديد

به هر نفرمون دوتا مريض دادن كه چك كنيم

مريضاي من توي اتاق آخر بودن

وقتي رفتم ديدم دم در يه سرباز ايستاده و زل زده به داخل اتاق

وقتي رفتم توي اتاق ديدم يه مرد خوابيده روي بدنش پر از جاي چاقو بود!!!

ازش با مهربوني(مثل پرستاراي وظيفه شناس) پرسيدم حالتون چطوره ؟مشكلتون چي بوده كه بستري شديد؟

كه يه دفه سربازه گفت مشكلي نداره ، فقط هر وقت كتك ميخوره قلبش ضعيف ميشه!!!

صداش در اومد

گفت اگه درجه دار نبود مشخص مي شد قلب كي ضعيفه!

ولي خدا رو شكر!

با موفقيت كارامو انجام دادم ولي هر وقت قيافه ي طرف مياد توي ذهنم ترس تمام وجودم رو ميگيره و يه خورده احساس ميكنم قلبم ضيف شده!

چون نميخوام طولاني بشه داستان معتاد توي دستشويي بيمارستان و نمازخونه ي بيمارستان و اتاق كنفرانسش رو تعريف نميكنم

اگه دوست داشتيد كامنت بزاريد تا بنويسم!

نوشته شده در یکشنبه 1392/12/11ساعت 12:28 توسط محمد|

از همون اول که استاد شروع کرد به صحبت کردن حواس من رفت توی قیافه ی مراجعه کننده ها و مریضایی که اومده بودن بیمارستان....

جوری ما رو نگاه میکردن که انگار یه متخصص مغز و اعصاب با چهل سال سابقه کار دیدن!!!

حتی بعضی هاشون سوالایی هم میپرسیدن که همکلاسی های ما هم کم نمیاوردن و با چندتا کلمه ی انگلیسی جواب میدادن تا اون بدبختا تو کف بمونن!!!

تنها نگاه اون مراجعه کننده ها عجیب نبود!

بلکه پرسنل بیمارستان هم که گاه گاهی از کنار گروه ما رد می شدند جوری با ما رفتار میکردند که انگارا ما سالهاست داریم توی این بیمارستان کار میکنیم و با همه چیز آشنایی داریم!

خب بگذریم....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 1392/12/05ساعت 16:0 توسط محمد|


مطالب پيشين
» کارآموزی(جلسه دوم) 2
» كارآموزي(جلسه دوم)
» کارآموزی 2
» کارآموزی 1
» خدا جون سلام!
» درد و دل یا دردِ دل!
» سلام زندگی....
» مردودی...
» استثنائی....
» نقاب....
Design By ParsSkin.Com